تبليغاتX
کویر سرد
تنها
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:40  توسط نیلوفر | 

توجه توجه با توجه به مطلب نظر بدید

میگم همه میگن تو(امام مهدی)وقتی میای که ظالم ها زیاد باشن

 بد بختی ها زیاد باشه فقر زیاد باشه ادمای اشغال زیاد باشه

 حالا که همه ی این چیزا هست پس چرا نمیای؟؟؟

 یعنی ما میخوایم بد بختر از این حرفا بشیم!!!

 یعنی همه ی اینا باید به حد ماکسیمم برسه تا بیای!!!

 نه دیگه بسه مونه خب بیا باید چکار کرد تا بیای؟؟؟؟

میبینی که ما چی میکشیم دردامونو که می بینی

 ببین امام زمون نمی شه با هرکی حرف دل رو زد ایکاش تو یه ایمیل داشتی !!!!!!!!!!!!!!

می دونی خسه شدم همه خستن

با تو حرف میزنی جواب نمیشنوی اصلا انگار اثری نداره

با خدا حرف میزنی روانی میشی میدونی چرا چون ادما با یکی که حرف میزنن منتظر جوابن منتظر یک عکس العمل هستن که بدونن حواس طرف باهاشه 

خب ولی خارج از این حرفا کی میای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کی؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟_؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:37  توسط نیلوفر | 
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:36  توسط نیلوفر | 

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من اینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی اینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 13:33  توسط نیلوفر | 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:53  توسط نیلوفر | 
مطلب از پیشی هست ازش فوقالعاده خوشم امد

 

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق

خبري نبود.ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت

و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت

تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .صداي ناله اي بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي

صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني

، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به

احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 7:52  توسط نیلوفر | 
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 18:3  توسط نیلوفر | 
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:54  توسط نیلوفر | 

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت: دستانش گرمای مرا دارن.

به اسمان گفتم : پاکی ات را به من ببده گفتچشمانش پاکی مرا دارن.

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم گفت: زندگی ات سبز تر از اوست.

از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت:

قلبت به اندازه ی اقیانوس است وارامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم گفت:

 وقتی نگاهش میگنم خجل میشوم.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت چشمان پاکت

 سبزی زندگی ات بزرگی و ارامش قلبت و صورت ماهت

 هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز.......................

این.... بگیر نترس میتپد برای تو ومن چیزی ندارم جز قلبم!

                                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:17  توسط نیلوفر | 
http://www.falehafez.org/showfal.php
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:27  توسط شقایق | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:1  توسط شقایق | 
        
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:58  توسط نیلوفر |